مشارکت در جنبشهای اجتماعی همواره با نوعی دوگانگی عاطفی و روانشناختی گره خورده است. کسانی که پا به میدان مبارزات مدنی و تحولات جمعی میگذارند، معمولاً یک زیست مشترک را تجربه میکنند: جرقهای ناگهانی زده میشود، حادثهای دور از انتظار رخ میدهد یا خشم انباشته جامعه حول یک مطالبه خاص سرریز میکند.
در این مقاطع، موجی سهمگین از اعتراضات شکل میگیرد، انرژی جمعی به اوج میرسد، خیابانها و تریبونها تسخیر میشوند و هزاران نفر به آرمان مشترک میپیوندند. در بطن این خیزشها، نوعی احساس پیروزی زودهنگام و سرخوشی جمعی جریان دارد. با این حال، این لحظات شورانگیز تاریخی معمولاً دیری نمیپایند و پس از چندی، دورههایی طولانی، فرساینده و توأم با رکود از راه میرسند؛ روزهایی که خیل جمعیت میدان را خالی میکند، انرژیها ته میکشد، رسانهها صحنه را رها میکنند و خستگی مفرط بر پیکره فعالان سایه میاندازد.
در پی این فروکش ناگزیر، معمولاً پدیدهای رخ میدهد که میتوان آن را نوعی سرخوردگی جمعی تعبیر کرد. بسیاری از فعالان، کاهش حضور در خیابان یا تداوم ساختارهای پیشین قدرت را گواهی بر ناکامی مطلق میدانند و جنبش را شکستخورده تصور میکنند. اما آیا این افول به معنای پایان جنبش است؟ چرا اغلب حرکتهای تحولخواه مدنی پس از اوجگیری دچار رخوت میشوند و چگونه میتوان پیشرفت واقعی یک مطالبه اجتماعی را فراتر از هیاهوی تظاهرات سنجید؟
پاسخ به این پرسشها دغدغه تمام عمر بیل مویر (Bill Moyer)، استراتژیست، مربی و کنشگر برجسته جنبشهای مدنی دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ آمریکا بود. میراث تحلیلی او که تحت عنوان «طرح اقدام جنبش» یا MAP (Movement Action Plan) صورتبندی شده است، چارچوبی واقعگرایانه فراهم میآورد تا فعالان اجتماعی درک کنند که جریانهای مدنی در بستری خطی حرکت نمیکنند و مفهوم پیشرفت در یک جنبش، بسیار پیچیدهتر از پیروزیهای مادی، فوری و حقوقیِ کوتاهمدت است.
درباره این مراحل در کتابچه چگونه یک جنبش اجتماعی را آغاز کنیم و به سرانجام برسانیم، به تفصیل توضیح دادهایم.
بیل مویر در سال ۱۹۳۳ در خانوادهای طبقه متوسط در فیلادلفیا به دنیا آمد. گرایشهای اولیهاش به آموزههای مسیحی و ایده تبلیغ مذهبی پیوند خورده بود، اما روحیه دگراندیش و تنندادن به مرزبندیهای سنتی، او را در سال ۱۹۵۹ به دلیل دعوت از یک کاتولیک و یک یهودی برای سخنرانی در جمع جوانان، از آن کلیسا راند. این رخداد پای او را به جامعه کوئیکرها گشود؛ فضایی سرشار از پیوند میان ایمان دینی و کنشگری اجتماعی که در آنجا اصول نظری و پرورشی مبارزات بدون خشونت را از فعالان کهنسال فراگرفت. مویر که مهندسی سیستمهای مدیریت خوانده بود، ابزارهای تحلیلی و مهندسی خود را به خدمت هدایت حرکتهای اعتراضی درآورد.
در دهه پرتلاطم ۱۹۶۰، مویر در کنار چهرههای اثرگذاری چون مارتین لوتر کینگ در شیکاگو ایستاد و در طراحی «کارزار مسکن باز» و واپسین پروژه کینگ یعنی «کارزار افراد فقیر» در سال ۱۹۶۸ نقشآفرینی کرد. او در دهههای بعدی در مبارزات ضدجنگ ویتنام، دفاع از بومیان آمریکا و شکلدهی به پیکارهای گسترده ضد تسلیحات و انرژی هستهای حضور فعال داشت.
مویر در جریان سالها آموزش نیروهای میدانی، متوجه کمبود یک مساله مهم شد: در حالی که برای بیشتر کارهای زندگی روزمره (از ورزش گرفته تا مدیریت بازرگانی یا پختن یک کیک ساده) کتابچههای راهنمای گامبهگام وجود دارد، فعالان اجتماعی از فقدان نقشههای راهبردی رنج میبردند. الگوهای سازماندهی سائول آلینسکی بر ساخت مداوم و محلی نهادها استوار بود و تجارب گاندی و کینگ چگونگی خلق رویاروییهای مستقیم را توضیح میداد، اما ساختاری که نوسانات طولانیمدت، چرخههای رکود و فرود و زیست درونی جنبشهای اعتراضی را تبیین کند غایب بود.
این خلاء سبب میشد کنشگران پیوسته تاکتیکهای گذشته را تکرار کنند، در مواجهه با فروکش کردن تظاهرات غافلگیر و مستأصل شوند و در ارزیابی دستاوردهای خود خطا کنند. حاصل تأملات مویر، مدلی هشتمرحلهای بود که نخستین بار در سال ۱۹۸۶ در قالب مقالهای در نشریه Dandelion منتشر شد، دستبهدست در میان صدها گروه مردمی چرخید و سرانجام اندکی پیش از مرگش در سال ۲۰۰۲، در کتاب «کوشش برای دموکراسی» (Doing Democracy) مدون شد.
چرخههای منازعه و محدودیتهای تئوریهای دانشگاهی
درک ماهیت جنبشهای تودهای نیازمند تمایز نهادن میان «سازماندهی محلی» و «جنبشهای اعتراضی گسترده» است. سازماندهی سنتی با صبوری بر ساخت تشکلها، عضوگیری چهرهبهچهره و چانهزنیهای پایدار تمرکز دارد؛ روندی کند اما نسبتاً خطی. در برابر، خیزشهای تودهای هویتی مبتنی بر «رونق و رکود» (Boom-and-Bust) دارند. موج اعتراضات با شتاب سر برمیآورد، نگاهها را مجذوب و ارتعاشاتی سنگین به ساختار جامعه وارد میکند و سپس فرومینشیند. نمیتوان چنین موجهایی را به صورت نامحدود در نقطه جوش نگاه داشت، چرا که توان انسانی، روانی و منابع کنشگران فرسوده میشود.
جامعهشناسانی چون هربرت بلومر، چارلز تیلی و سیدنی ترو در بررسی جنبشهای اجتماعی، الگوهای مرحلهای ارائه دادهاند که عمدتاً شامل پیدایش، ائتلاف، نهادینگی و زوال است. این تقسیمبندیهای دانشگاهی، هرچند بینشهای مفهومی سودمندی عرضه میکنند، از نگاه مویر بیش از حد انتزاعی، سرد و متکی بر نوعی جبر خطی هستند. نظریههای دانشگاهی نمیتوانند تلاطمهای ذهنی و روانشناختی فعالانی را که در بطن نوسانات میدان دستوپا میزنند به تصویر بکشند.
کنشگران نیز گاه صورتبندیهای خاص خود را داشتهاند. مهاتما گاندی جنبشها را در پنج منزلگاه تبیین میکرد: بیتفاوتی، تمسخر، توهین، سرکوب و در نهایت احترام. شعار معروفی نیز که امروزه به کار میرود (اول نادیدهات میگیرند، سپس به تو میخندند، بعد با تو میجنگند و آنگاه پیروز میشوی) بیانگر تصویری است که اگرچه روحیهبخش به نظر میرسد، نوعی حتمیت قطعی را القا میکند؛ پنداری که کنشگر را از ارزیابیهای انتقادیِ تاکتیکها بازمیدارد. تفاوت اصلی چارچوب مویر در این است که نوسانات ذهنی، بحرانهای درونی، ریزشها و خطاهای راهبردی کنشگران را به شکلی پویا و زنده در مدل خود گنجانده است.
معمای مرحله پنجم: روانشناسی ادراک شکست
شاید بدیعترین بخش طرح اقدام جنبش، تبیین وضعیت روانی فعالان در گذر از «مرحله چهارم» به «مرحله پنجم» باشد. مرحله چهارم مقطعی است که جنبش در پی یک رویداد محرک و جرقهزننده اوج میگیرد. اعتراضات خیابانی وسیع، تسخیر فضاهای عمومی و توجه بیسابقه رسانهها مشخصه این مقطع است. همان رویدادی که در تسخیر والاستریت در سال ۲۰۱۱، تظاهرات سیاتل در ۱۹۹۹ یا جنبشهای حقوق مدنی روی داد. در این برهه، فعالان گمان میکنند تغییر مورد نظر در آستانه وقوع است و نظام حاکم به زودی تسلیم خواهد شد.
اما آنچه بلافاصله پس از این هیجان فرامیرسد، مرحله پنجم یعنی «ادراک شکست» است. در این برهه، خیابانها خلوتتر میشوند، تجمعات با افت کمی روبهرو میگردند و رسانههای جریان اصلی که همیشه مشتاق رویدادهای دراماتیک هستند، به سرعت صحنه را ترک میکنند و تیتر میزنند که جنبش تمام شده و هیچ حاصلی نداشته است.
درون بدنه جنبش، خستگی ناشی از بیخوابیها، کار بیوقفه و جلسات بیپایان به فرسودگی و کنارهگیری میانجامد. کسانی که با انتظارات آرمانگرایانه پا به میدان گذاشته بودند، درمییابند ساختار حاکم با وجود ضربه دیدن هنوز پابرجاست و امتیاز چشمگیری واگذار نکرده است. در نتیجه، یأس، تلخکامی و سرزنش متقابل سراغ کنشگران میآید. آنها به این باور میرسند که تلاشهایشان بیثمر بوده است. مویر اما میگوید که این حس ناکامی، اگر درست شناخته نشود، به یک «پیشگویی خودکامبخش» تبدیل میشود: فعالان باور میکنند باختهاند، میدان را ترک میکنند و دقیقاً همین تسلیم شدن، شکست واقعی جنبش را رقم میزند.
به باور مویر این ادراک شکست، مرحلهای طبیعی در چرخه حیات جنبشهای تودهای است. فهم این چرخه به کنشگران کمک میکند تا دستخوش شوک روانی نشوند و انرژی خود را بیهوده تلف نکنند. جنبشهایی که مسیر تاریخ را عوض کردند، درست در برهههایی که گمان میکردند هیچ اثری بر جای نگذاشتهاند، در حال پیریزی دگرگونیهای آتی بودند.
تجربه تاریخی «اتحاد صدف خوراکی» (Clamshell Alliance) در اواخر دهه ۱۹۷۰ نمونهای از این موضوع است. این گروه ضد انرژی هستهای، با اقدام مستقیم و مسالمتآمیز نیروگاه سیبروک در ایالت نیوهمپشایر را اشغال کرد. بیش از ۱۴۰۰ نفر بازداشت شدند و دو هفته را در زندان گذراندند. این اقدام جسورانه مسئله خطرات اتمی را به صدر اخبار جهان برد و الهامبخش شکلگیری صدها هسته مدنی در سراسر آمریکا شد. با این حال، هنگامی که بیل مویر در فوریه ۱۹۷۸ در همایشی با ۴۵ نفر از رهبران این کارزار ملاقات کرد، به جای دیدن چهرههایی پیروزمند، با فعالانی فرورفته در غم و با سرهای به زیر افکنده روبهرو شد. معترضان میگفتند شکست خوردهاند، زیرا خروش خیابانی افت کرده بود و عملیات بتنریزی همان نیروگاه همچنان ادامه داشت.
مویر ناچار شد برای آنها توضیح دهد که چگونه با وجود ناتوانی موقت در توقف ساخت آن یک نیروگاه خاص، توانستهاند زمینه پذیرش عمومی و پیشفرضهای بدیهی درباره انرژی اتمی را زیر و رو کنند. زمان نشان داد تحلیل مویر بر حق بود؛ پیامد تلاشهای آن جنبش سبب شد سفارش ساخت رآکتورهای تازه در آمریکا متوقف و پروژه احداث هزار نیروگاه به کلی بایگانی شود.
فتح قلبها و ذهنها در برابر سیاست معاملهگرانه
اما چگونه میتوان میان «احساس روانی شکست» و «شکست واقعی» تمایز قائل شد؟ آیا پذیرفتن ادراک شکست به عنوان بخشی طبیعی از مسیر، سبب نادیده گرفتن ناکامیها نمیشود؟
پاسخ مویر در بازتعریف سازوکار دگرگونی اجتماعی نهفته است. در سیاست مرسوم و روزمره، تحولات از مجرای مصالحههای حسابشده، چانهزنی پشت درهای بسته و بدهبستان با نخبگان حاکم رخ میدهد. گروههای فشار توان خود را صرف کسب امتیازهای مرحلهای و ملموس میکنند. اما منطق جنبشهای اجتماعی تودهای از الگوی دیگری پیروی میکند. الگویی مبتنی بر «فتح قلبها و ذهنهای اکثریت جامعه».
مویر میگوید که تغییر راستین زمانی تحقق مییابد که یک مطالبه بتواند حمایت گسترده تودههای مردم را به دست آورد. جنبشها در مراحل نخستین خود معمولاً تنها همراهی اقلیتی ناچیز (شاید کمتر از ۳۰ درصد) را دارند و عموم جامعه بر حفظ نظم موجود پای میفشارد. وظیفه فعالان در طول دورههای اوج و فرود، آموزش، آگاهیبخشی و جلب همراهی عمومی است. هنگامی که یک جنبش موفق شود عقربه همسویی جامعه را از مرز ۵۰ درصد عبور دهد، ساختار قدرت زیر فشاری بیامان قرار میگیرد.
در این پارادایم، ارزش واقعی یک موج اعتراضی را میتوان در پاسخ به این پرسشها یافت که آیا آگاهی جامعه دگرگون شده است؟ آیا آنچه روزگاری هنجاری طبیعی تلقی میشد، اکنون نامشروع به نظر میرسد؟ مویر به صراحت میگوید، تأثیر درازمدت جنبشها بر اذهان، بسیار فراتر از دستاوردهای مقطعی و فیزیکی اولیه آنهاست.
خطرات دوران افول: پیشاهنگگرایی و انزوای رادیکال
با وجود اهمیت صبوری راهبردی، همه بدبینیها ناموجه نیستند. جنبشها زمانی حقیقتاً شکست میخورند که از مسیر تسخیر افکار عمومی منحرف شوند و جامعه را برانند.
در دوران رخوت و پس از خوابیدن شور اولیه، دامی خطرناک پیش پای فعالان گشوده میشود که مویر آن را ظهور «شورشیان منفی» مینامد. این دسته از کنشگران، سرخورده از ناپدید شدن جمعیت و عدم تسلیم نظام حاکم، به الگوهای انزواگرایانه و «پیشاهنگگرایی بسته» پناه میبرند. «پیشاهنگگرایی» (Vanguardism) باوری سیاسی است که میگوید توده مردم بهتنهایی نمیتوانند مسیر درست مبارزه یا تغییر را تشخیص دهند، بنابراین یک گروه کوچک، آگاه، متعهد و برگزیده (پیشاهنگ / پیشتاز) باید رهبری حرکت را در دست بگیرد و راه را به دیگران نشان دهد. آنان به جای بازگشت به سمت مردم عادی و گفتگوی صبورانه، رویکردهای تندروانه و تاکتیکهای مفرطِ نمایشی را برمیگزینند. حرکاتی ستیزنده که تنها عطش روحی و خشم معترضان افراطی را ارضا میکند، اما ناظران عادی و بالقوه همراه را وحشتزده و دور میسازد. هنگامی که این تاکتیکها بر فضای جنبشی غلبه کند، ارتباط جنبش با پیکره اجتماع گسسته میشود و عقبگردی خطرناک رخ میدهد.
هدایت فرودها: عبور به سوی تثبیت دستاوردها
برای آنکه یک جنبش بتواند پس از فروکش کردن اعتراضات زنده بماند و زمینه پیروزی نهایی را فراهم آورد، فعالان آن نیازمند بازنگری اساسی در نگرش خود نسبت به کنشگری هستند. دورههای فرود نه به معنای مرگ آرمان، بلکه زمان بازسازی، ارزیابی، آموزش همگانی و نهادینهسازی بدیلها هستند.
جنبشهای ماندگار آنهایی هستند که پس از گذر از توفان خیابان، وارد مرحله ششم و هفتم مدل مویر میشوند: گذار از «افشاگری و نفی مسئله» به سوی «پیشنهاد و تثبیت راهحلهای جایگزین». در این مراحل، اگر افکار عمومی به درستی تغذیه شده باشد، فعالان میتوانند ثمره زحمات خود را در قالب تغییرات مشاهده کنند.
بنابراین یأس و خستگی مختصات یک مرحله مشخص در گذار به تغییر هستند. جنبشهایی که بیاموزند چگونه از این گردنه روانی بدون غلطیدن به انزوا یا تسلیم عبور کنند، در موقعیتی استوار قرار میگیرند تا با جلب حمایت اکثریت تودهها، زمین بازی قدرت را دگرگون کنند.
منبع:
Engler, Mark, and Paul Engler. “Surviving the Ups and Downs of Social Movements.” Waging Nonviolence, 2014.




