جغرافیا، نسل و هویت: چرا واکنش جامعه ایرانیان مهاجر به تحولات سیاسی یکپارچه نیست؟

دیاسپورای ایرانی

تحلیل گرایش‌های سیاسی ایرانیان مهاجر نشان می‌دهد که اگرچه در مقاطعی نظیر جنبش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات دی‌ماه همبستگی بالایی میان این جوامع شکل گرفت، اما حملات نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل به بروز واکنش‌هایی متفاوتی انجامید. واقعه‌ای که گسست‌های پیشین میان آن‌ها را دوباره نمایان کرد. در همین راستا، گزارشی تحلیلی با عنوان «تفاوت‌های ایدئولوژیک در میان دیاسپورای ایرانی: جغرافیا، نسل و هویت» در وبسایت ESIMENA منتشر شده است که این شکاف‌های فکری و ساختاری در جامعه ایرانیان خارج از کشور (دیاسپورا) را بررسی می‌کند.

در این گزارش آمده است گروهی از ایرانیان این اقدامات نظامی را نه حمله‌ای به ایران، که یک حرکت خارجی برای رهایی از ساختار حاکم تلقی می‌کردند. این رویکرد سیاسی برخاسته از اصول رئال‌پولیتیک (واقع‌گرایی سیاسی) با این فرض که دشمنِ دشمن، دوستِ من است و همچنین حافظه تاریخی همکاری‌های ایران و اسرائیل در دوران زمامداری محمدرضا پهلوی است. این چارچوب‌بندی همچنین روایت‌های همبستگی میان یهودیان و ایرانیان را تداعی می‌کند که در جوامعی با تراکم بالا مانند «تهرانجلس» در لس‌آنجلس بازتابی گسترده‌ دارد.

با این حال، در پس این تصویر، شکاف‌هایی عمیق در درون جامعه خارج از کشور وجود دارد. جامعه ایرانیان مهاجر دچار تشتت آرا است و ترکیب فکری آن تحت تأثیر توزیع جغرافیایی، متغیرهای اجتماعی-اقتصادی و تجربیات نسلی قرار دارد. در عمل، این جامعه در امتداد محورهای فکری متمایز، دچار انشقاق می‌شود که بارزترین آن‌ها تفاوت دیدگاه میان پادشاهی‌خواهان و جمهوری‌خواهان است. آمریکای شمالی (ایالات متحده و کانادا) در کنار بریتانیا و استرالیا، از سال ۱۹۷۹ به عنوان هسته ساختاری شبکه‌های پادشاهی‌خواه همسو با پهلوی عمل کرده است. این شبکه‌ها همواره از احیای سلسله پهلوی حمایت کرده‌اند و روایتی از ایران پیش از انقلاب را به عنوان عصر طلایی مدرنیته سکولار ایرانی ترویج می‌کنند. 

در مقابل، قاره اروپا پذیرای مهاجرانی با گرایش‌های فکری متفاوت بود؛ گروهی که فعالان چپ، مدافعان حقوق زنان، نمایندگان جنبش‌های قومی (کرد، بلوچ و عرب)، جمهوری‌خواهان و دموکرات‌های سکولار را شامل می‌شد. از منظر تاریخی، هرچند ایالات متحده مقصد اصلی مهاجران به شمار می‌رفت، اما تغییرات سیاسی از جمله قانون منع ورود به آمریکا در سال ۲۰۱۶، روند مهاجرت را کند کرد و شکاف جغرافیایی میان جوامع ایرانی در آمریکای شمالی و اروپا را افزایش داد.

پدیده پراکندگی جغرافیایی ایرانیان پدیده‌ای جدید نیست و ریشه‌های آن به دوران پیش از اسلام بازمی‌گردد. زمانی که گروه‌هایی از ایرانیان با حفظ ویژگی‌های فرهنگی خود در امپراتوری‌های مختلف ساکن شدند. این تحرکات تاریخی که تحت تأثیر پویایی‌های تجاری و بازار کار بود، به شکل‌گیری جوامع بازرگانی در عثمانی و مراکز کارگری در قفقاز منجر شد. با این حال، مسیر مدرن مهاجرت ایرانیان و ریشه شکاف‌های سیاسی معاصر آن، با دو موج متمایز پس از دهه ۱۹۵۰ میلادی آغاز شد. موج نخست که تا انقلاب سال ۱۹۷۹ تداوم داشت، عمدتاً شامل فرزندان خانواده‌های طبقه متوسط و مرفه بود که با استفاده از افزایش درآمدهای نفتی برای تحصیل به کشورهای غربی اعزام شدند. آمارها نشان می‌دهند که در دوران پس از انقلاب، تعداد دانشجویان ایرانی در خارج از کشور به بیش از ۵۱ هزار نفر رسید که بخش عمده‌ای از آنان در ایالات متحده و گروه‌های دیگری در بریتانیا، آلمان غربی، فرانسه، اتریش و ایتالیا مستقر بودند. 

ماندگاری این گروه‌های اولیه دانشجویی و نخبگان در کشورهای میزبان، شکل‌گیری یک حافظه نسلی به‌خصوص را رقم زد که رفاه دوران پیش از انقلاب را ملاک ارزیابی شرایط بعدی قرار می‌داد و به نهادینه شدن دیدگاه‌های سلطنت‌طلبانه متمرکز در آمریکای شمالی کمک کرد. در دهه‌های بعدی، مسیرهای مهاجرتی جدیدی پدید آمد که ساختار جمعیتی و فکری دیاسپورا را دگرگون کرد. داده‌های آماری بنیاد راک‌وول نشان می‌دهد که اگرچه ایالات متحده همچنان مقصد اصلی جهانی است، جمعیت‌های متمایز از نظر اجتماعی-سیاسی در سراسر کانادا، بریتانیا و آلمان تثبیت شده‌اند. 

مهاجرانی که در سال‌های بعدی از ایران خارج شدند، تجربه زیسته در یک حکومت استقراریافته را داشتند و انگیزه اصلی آنان فرار مغزها یا مخالفت‌های سیاسی صریح بود. این زمان‌بندی خروج، مکان استقرار جغرافیایی و روایت‌های نسلی مهاجران را به هم پیوند داد. به طور مثال، گروهی از متخصصان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی که بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵ از کشور خارج شدند، با موجی از بیکاری فارغ‌التحصیلان در داخل (که در اوایل دهه ۲۰۱۰ به نزدیک ۲۰ درصد رسید) مواجه بودند. این فرار مغزها که سالانه حدود ۱۵۰ هزار نیروی ماهر را در بر می‌گرفت، بیشتر با انگیزه‌های تحصیلی و شغلی صورت گرفت تا پناهندگی سیاسی. رابطه این نسل با گذشته تاریخی ایران، بر خلاف نسل اول، بر تجربه مستقیم استوار نیست، بلکه از طریق روایت‌های والدین شکل گرفته است.

برای تحلیل دقیق‌تر سیاست دیاسپورا، باید توجه داشت که هویت مهاجران پدیده‌ای ثابت و ایستا نیست. هاله قریشی، پژوهشگر مطالعات دیاسپورا، معتقد است هویت مهاجران همواره تحت تأثیر دو عامل متقاطع در حال تغییر موقعیت است: نخست، نوع برخورد جامعه میزبان با مهاجران و موضع ژئوپلیتیک آن کشور در قبال ایران؛ دوم، فرهنگ سیاسی داخلی جامعه میزبان که تعیین می‌کند چه رفتاری برای تبعیدیان مقبول یا مطلوب است. بر این اساس، یک ایرانی سلطنت‌طلب در واشنگتن و یک مخالف چپ‌گرا در برلین، دو نسخه متفاوت از ایرانی بودن را بازسازی کرده‌اند. 

تجربه زندگی در محیط‌های سیاسی متفاوت، هویت آنان را بازتعریف کرده است. جغرافیا به عنوان یک نیروی ساختاری عمل می‌کند که در تلاقی با متغیرهای نسلی، جهت‌گیری‌های سیاسی دیاسپورا را تبیین می‌کند. اعضای نسل اول دیاسپورا که در فاصله سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰ در بزرگسالی ایران را ترک کردند (دوره‌ای که جمعیت متولد ایران در ایالات متحده از حدود ۱۳۰ هزار نفر به بیش از ۲۲۶ هزار نفر رسید)، خاطراتی مستقیم از جامعه پیش از انقلاب دارند، در حالی که نسل‌های بعدی پیوند متفاوتی با این گذشته برقرار می‌کنند.

این شکاف‌های نسلی در هر دو حوزه آمریکای شمالی و اروپا سبب اصطکاک‌های داخلی می‌شود. برای مثال، دیدگاه‌های درون دیاسپورای ایرانی در تورنتو در مورد توافق ایالات متحده و ایران متفاوت است؛ در حالی که بخش‌هایی از جمعیت از چشم‌انداز کاهش خصومت نظامی ابراز خرسندی می‌کنند، تردیدهایی نیز در مورد این توافق برای تضمین پاسخگویی نهادی دولت ایران وجود دارد. در همین حال در لندن، اختلافاتی میان گروه‌های اپوزیسیون و تنش‌هایی بین حامیان بازگشت به سلطنت پهلوی و مخالفان آن وجود دارد. همچنین میزان حمایت از مداخلات نظامی سال ۲۰۲۶ در میان تبعیدیان مسن‌تر نسل اول بالاتر بوده است که نشان‌دهنده شکاف نسلی در اولویت‌های سیاسی است.

خطوط فکری که این اختلافات را رقم می‌زنند عبارتند از: مدل‌های حکومتی پادشاهی در برابر جمهوری‌، ساختارهای دولتی متمرکز در برابر فدرالیست و شکاف ساختاری بین جمعیت‌های داخلی و تبعیدی. جریان طرفدار سلطنت به دلیل تمرکز در رسانه‌ها، از دیده‌شدن بین‌المللی بالایی برخوردار است و خود را بلوک اصلی اپوزیسیون می‌داند. حامیان این جریان، شاهزاده رضا پهلوی را شخصیتی وحدت‌بخش می‌دانند، در حالی که منتقدان او را فردی دور از واقعیت‌های روز جامعه ایران قلمداد می‌کنند که بیش از چهار دهه در فضای داخلی کشور حضور نداشته است. 

در کنار این جریان، شبکه ائتلاف‌های دموکراتیک سکولار شامل نهادهای مدنی و سندیکاهای کارگری قرار دارد که هدف خود را گذار به یک نظام دموکراتیک با محوریت حقوق بشر قرار داده‌اند. جناح سوم را شبکه‌های فدرالیست تشکیل می‌دهند که احزاب و سازمان‌های اقلیت‌های قومی را در بر می‌گیرند و خواهان ساختاری غیرمتمرکز برای تضمین خودمختاری مناطق مختلف هستند.

بافت چندقومیتی و چندمذهبی ایران نیز در شکل‌گیری این نقشه سیاسی موثر است. جامعه مهاجران شامل اقوام کرد، آذری، بلوچ، عرب، ارمنی و آشوری و اقلیت‌های مذهبی نظیر یهودیان، بهائیان، مسیحیان و زرتشتیان است. رویکرد جریان غالب پادشاهی‌خواه بر هویتی متمرکز تکیه دارد که پیوندی نزدیک با تاریخ پیش از اسلام برقرار می‌کند. این چارچوب فکری با سوءظن شدیدی از سوی شبکه‌های اقلیت‌های قومی مواجه است. برای سازمان‌های تبعیدی کرد، بلوچ و عرب، سرنگونی نظام حاکم به معنای پذیرش ساختارهای تمرکزگرای گذشته نیست، چرا که آن دوران را با سیاست‌های تمرکزگرایی و همگون‌سازی فرهنگی مرتبط می‌دانند. 

به عنوان مثال، جوامع کردی نسبت به احیای نظام پادشاهی بدبین هستند و آن میراث را دوره سرکوب حقوق سیاسی و زبانی خود تلقی می‌کنند. احزاب فرامرزی مانند کردهای ایرانی مستقر در عراق، تغییر قدرت در تهران را فرصتی برای تحقق خودمختاری می‌دانند، هرچند استقرار آنان در مناطق مرزی همواره آنان را در معرض تنش‌های ژئوپلیتیک قرار داده است.

تفاوت در جغرافیا و نسل به بروز دیدگاه‌های متناقض درباره جنگ انجامیده است. در مناطقی مانند لس‌آنجلس، حامیان حملات نظامی بر این باور بودند که ضربات هدفمند به تأسیسات نظامی می‌تواند به فلج شدن دستگاه دولتی، فروپاشی داخلی و بازگشت نظام پادشاهی منجر شود. در مقابل، دیاسپورای مستقر در اروپا نگاهی آمیخته به تردید و نگرانی به این حملات داشت و پیامدهای مخرب آن را متوجه بدنه جامعه می‌دانست. مخالفان مداخله نظامی می‌گویند که هجمه خارجی حاکمیت را تضعیف نخواهد کرد، بلکه با تحریک ناسیونالیسم دفاعی و ایجاد همبستگی، به حاکمیت فرصت می‌دهد تا هرگونه اعتراض داخلی را به عنوان جاسوسی خارجی سرکوب کند. 

اگرچه در برهه‌هایی، همبستگی‌هایی موقت در میان ایرانیان خارج از کشور مشاهده شده است، اما این جامعه فاصله زیادی با یک بلوک سیاسی منسجم دارد. از سوی دیگر شکاف‌های ناشی از تلاقی نسل، جغرافیا و هویت مانع از دستیابی به یک استراتژی مشترک شده است. همچنین گسستی آشکار میان چشم‌انداز سیاسی دیاسپورای ایرانی و مطالبات مردم داخل کشور وجود دارد. نظریه‌پردازی درباره مدل‌های حکومتی در فضای امن دموکراسی‌های غربی، تفاوتی بسیار با واقعیت زندگی مردمی دارد که در داخل کشور با تورم شدید، سرکوب و پیامدهای جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کنند. شناخت این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که تغییرات پایدار سیاسی نیازمند درک عمیق از پویایی‌های درونی جامعه است.

*مطالب ترجمه و بازنشر شده، صرفا دیدگاه نویسنده و مقاله است.

درهمین زمینه

گزارش عملکرد

گزارش‌نویسی و سنجش اثربخشی در نهادهای جامعه مدنی چه اهمیتی دارد؟

به‌بهانه گزارش عملکرد دوساله شبکه ملی مؤسسات نیکوکاری  گزارش‌نویسی روشی برای اطلاع‌رسانی درباره رویدادها و فعالیت‌های گذشته به مخاطبان است. سازمان‌های جامعه مدنی از این ساختار...
دیاسپورای ایرانی

جغرافیا، نسل و هویت: چرا واکنش جامعه ایرانیان مهاجر به تحولات سیاسی یکپارچه نیست؟

تحلیل گرایش‌های سیاسی ایرانیان مهاجر نشان می‌دهد که اگرچه در مقاطعی نظیر جنبش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات دی‌ماه همبستگی بالایی میان این جوامع شکل گرفت،...
اقتصاد پلتفرمی

سازمان بین‌المللی کار معاهده‌ کارگران «پلتفرمی» را تصویب کرد

سازمان بین‌المللی کار (ILO) روز ۱۱ ژوئن ۲۰۲۶ نخستین معاهده جهانی برای تضمین شرایط کار شایسته در «اقتصاد پلتفرمی» یا موقتی (Gig Economy) را تصویب کرد....