اصل۲۰- گفتوگوی پیش رو با مقصود فراستخواه، جامعهشناس به بررسی برداشت او از جنگ دوازدهروزه و تأثیر آن بر فضای عمومی ایران میپردازد. او در این مصاحبه از عقلانیت تاریخی و هوشمندی زنده جامعه میگوید و معتقد است بهرغم محدودیتها، جامعه ایران همچنان ظرفیت خلق «امکان» را دارد. فراستخواه میان نقد سیاستهای کلان و دفاع از سرزمین تمایز قایل میشود و به ما میگوید که چگونه میتوان از دل نهادهای مدنی و کانونهای کوچک اجتماعی، مسیری تازه برای عمل جمعی گشود.
پرسشهای ما در واقع دو بخش است. در تقسیمبندیای که دوستان انجام دادهاند، شاید همپوشانیهایی نیز در طول بحث وجود داشته باشد، اما پرسشها به دو دسته عمومی و اجتماعی-فرهنگی (با تمرکز بیشتر بر جامعه) تقسیم میشوند. در ابتدا، یک پرسش کلی داریم که میخواهیم بحث را با آن آغاز کنیم و آن این است که برداشت کلی شما از رویداد جنگ دوازده روزه چیست؟ به نظر شما این اتفاق چه تأثیری بر فضای عمومی و شرایط اجتماعی ایران گذاشت؟ این پرسش ابتدایی و اولیه ماست.
بله. وقتی جامعه وارد یک وضعیت جنگی شد، یعنی یک تهاجم وحشیانه صورت گرفت، آن هم در شرایطی که ایران به صورت رسمی در حال مذاکره بود و میز مذاکره وجود داشت، برخی از عقلای دولت، یعنی بخش واقعگرا، عملگرا و عقلگرای بدنه اجرایی دولت، تلاش میکردند به خواستی پاسخ دهند که از دل آگاهی اجتماعی برمیخاست. در جامعه ما یک آگاهی اجتماعی و یک اجماع نخبگانی وجود دارد که خواستار تنشزدایی، مذاکره و تعامل با دنیا برای دستیابی به توسعه است. این خواست در جامعه وجود داشته و از طریق انتخابات اخیر، بخشی از دولت را بر سر کار آورده که خود را تحت فشار این آگاهی و خواست اجتماعی میبیند. آنها کموبیش میخواستند این آرزوی برنیامده، این آرزوهای فروخورده و این خواست عقلانی جامعهای را که به دنبال توسعه، تعامل با دنیا و پیشرفت کشور است، محقق کنند.
تحت فشار همین خواست بود که سعی کردند مذاکره کنند و میز مذاکره، هرچند با تأخیر، شکل گرفته بود. البته در سوی دیگر، «کاسبان تحریم» در بخش دیگر قدرت و حاکمیت – یعنی آنهایی که از رانتها و امتیازات برخوردارند، ایدئولوژیهای رادیکال در ذهن دارند و واقعگرایانه نمیاندیشند، بلکه منافعشان در گرو شرایط جنگ و تحریم است – فشار میآوردند که ایران همچنان در وضعیت جنگی باقی بماند.
این دو جریان وجود داشت که متأسفانه نظام جهانی و به طور مشخص اسرائیل، به عنوان قدرتی که به هیچ قاعده بینالمللی، اخلاقی و انسانی پایبند نیست، وحشیانه حمله کرد. این حمله در واقع حمله به میز مذاکره بود. در این مقطع، مردم دچار یک تکانه و شوک شدند. اما به نظر من، عقلانیت و خرد تاریخی نهفته در جامعه بهسرعت خود را بازیافت. جامعه بخش بزرگی از نارضایتیها، مطالبات و مسائل داخلی خود را موقتاً کنار گذاشت و نوعی «تعلق سرزمینی» و «میهنی» از خود نشان داد. به رغم تمام انتقادها، اعتراضهای جدی، رنجها و ناراحتیهایی که نسبت به سیستم حکمرانی و سیاستهای آن در ایران وجود داشت، جامعه سعی کرد منافع ملی و مصالح سرزمینی را در آن شرایط خاص جنگی در اولویت قرار دهد.
اینجا بود که جامعه هوشمندی خود را به نمایش گذاشت. خاطرتان هست که در گفتگوهایی که در سالهای گذشته داشتیم به این نتیجه رسیده بودیم که در جامعه ایران یک هوشمندی زنده و پویا وجود دارد؛ جامعه ما جامعهای مرده نیست، در آن زندگی و آگاهی جریان دارد و این هوشمندی در این بحران خود را نشان داد.
به نوعی، جامعه از این خطر عبور کرد. به رغم تمام مشکلاتی که سیستم دفاعی ما داشت و باعث شد اعتماد مردم به امنیت آسمان ایران و توان دفاعی کشور کاهش یابد (که از این جهت میتوان گفت سرمایه اجتماعی عمودی آسیب بیشتری دید)، اما در بخش اجرایی حکومت، برخی کوشیدند با تفویض اختیارات به مناطق و حفظ سیستم خدماترسانی، به جامعه سرویسدهی کنند. مردم نیز پشت کسانی که از کشور دفاع میکردند و آنهایی که به ناحق جان خود را از دست دادند، ایستادند. در نتیجه، به رغم همه نارضایتیها، نوعی آمادگی برای حفظ سرزمین و تعلق میهنی شکل گرفت.
جالب آنکه این حس حتی در خلال جنگ تقویت شد. مردم احساس میکردند که بخش عقلانی، اجرایی و واقعگرای حاکمیت که به جامعه نزدیکتر است، میخواهد کارهایی انجام دهد، خدماتی ارائه کند و به سیستمهای محلی اختیاراتی بدهد تا بتوانند خود را حفظ کنند؛ اما همچنان از سیاستهای کلان و مرکزی حکمرانی گلهمند بودند. جامعه توانست این تفکیک را قائل شود و این همان هوشمندی است که جامعه ایران واقعاً به نمایش گذاشت. من به عنوان یک شهروند کوچک، خود شاهد این موضوع بودم و تا جایی که میتوانستم، مانند شما و دیگر دوستان، همراهی کردم؛ زیرا در شرایط جنگی، حفظ سرزمین از هر چیزی مهمتر است. اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی دوباره رخ دهد، این حس همچنان در ما و در جامعه وجود خواهد داشت.
به همین دلیل، کسانی که به نام سیاست، دموکراسی یا حقوق مردم، عملاً در صف دشمن و طرف متجاوز قرار گرفتند، از سوی مردم به شدت نقد شدند و مردم از آنها فاصله گرفتند. یعنی اپوزیسیونی که قادر به تشخیص یا رعایت منافع ملی نبود، جایگاه خود را نزد مردم از دست داد. این نکته بسیار مهمی است: مردم همانطور که به حاکمیت نقد دارند، اپوزیسیون بیکیفیت و ناتوان در درک منافع ملی را نیز نقد میکنند و آن را بیکیفیت میدانند. همزمان، آن بخش از قدرت و حکومتی را که با سیاستهایش ما را به این وضعیت رسانده است (همان کاسبان تحریم و بخشهای دارای ایدئولوژی رادیکال که منافعشان در تداوم وضعیت جنگی است) نیز نقد میکنند.
اما اگر اجازه دهید، نمیدانم در پروتکل بحث شما هست یا نه… من یک پرسش در اینجا دارم.
خواهش میکنم، بفرمایید.
من از تعهدهای اخلاقی و ملی شما در گفتگوها اطلاع دارم. برای من یک پرسش اخلاقی پیش آمده است: تا چه زمانی میتوان یک کشور را در «شرایط جنگی» نگه داشت؟ فرض کنید من بگویم ما همچنان در شرایط جنگی هستیم و ممکن است دوباره مورد حمله قرار بگیریم. پرسش اخلاقی من این است که جامعهای که سالهاست به دلایل مختلف در «تعلیق» و «تعویق» به سر میبرد (چنانکه خودتان بهتر میدانید ما چند دهه است در تعلیق افتادهایم و بسیاری از کارهای لازم برای توسعه، پیشرفت، حقوق مردم، رضایت عمومی و همبستگی اجتماعی لطمه دیده)، حالا چقدر میتوان این جامعه را با افزودن «ترس از یک جنگ دیگر»، همچنان در تعلیق نگه داشت؟ اینکه بگوییم صدایمان درنیاید، کاری نکنیم، اقدامی صورت ندهیم، چون دوباره جنگ میشود و باید همبسته باشیم.
اینکه بخواهیم این «همبستگی» را مصرف کنیم، به نظر من بدترین رفتار اخلاقی با مردم است. نگرانی من این است که بخشهایی از حکومت و صاحبان منافع، بخواهند این تعلق سرزمینی و هوشمندی جامعه را «مصرف» کنند، آن را به یک کالا تبدیل کرده و «مصادره به مطلوب» نمایند. این یک پرسش اخلاقی جدی است و هزینههای عمومی گزافی دارد. من این حرفها را از برخی افراد، حتی همکاران دانشگاهی، میشنوم که میگویند تا کی باید این وضعیت را تحمل کنیم؟ اصلاً چرا ما در شرایط جنگی هستیم؟ بخشی از آن مربوط به دشمن، نظام جهانی، ترامپ، منافع سرمایهداری و قدرتهای هژمونیک جهانی و مشخصاً اسرائیل است؛ اما بخشی از آن هم به خود ما مربوط است… ما در حال تحمل ضررهای جانی و انسانی هستیم. خودتان بهتر میدانید که در همین جنگ دوازده روزه چقدر ضرر کردیم. حال بیاییم و از این رخداد، یک حماسه توخالی بسازیم. این حماسه نیست؛ ما در تاریخ خود بهاندازه کافی حماسه داشتهایم. این یک حماقت و نوعی مردمفریبی است. اینکه بخواهیم این همه هزینه انسانی بدهیم، اینکه بخواهیم فرزندانمان و دانشمندان کشته شوند و سرمایههای نظامی، دفاعی، علمی، انسانی و اجتماعی ما از بین برود، یک رفتار فرصتطلبانه و غیراخلاقی است. روان مردم در یک وضعیت آسیبدیده قرار گرفته است.
من برای خودم این وضعیت را اینطور دستهبندی میکنم که در ایران، در میان فاعلان اجتماعی، یک دسته کسانی هستند که «سواری رایگان» میگیرند. آنها تکیهگاهی دارند و این مسائل برایشان اهمیتی ندارد. این گروه همیشه میتوانند بگویند «جنگ بشود» و حتی از آن بهرهمند هم میشوند. اینها به مراکز و امکاناتی وابستهاند که گویی خیمهای در صحرای فلاکت ما برپا کردهاند و از این رو، بهراحتی میتوانند بگویند وضعیتشان خوب است.
دستهای دیگر از مردم هستند که در سیاستگذاری عمومی اختیاری ندارند اما هزینه آن را پرداخت میکنند. آنها نمیتوانند در سیاستهای عمومی کشور دخالت کنند یا بر آن تأثیر بگذارند و تنها متحمل نتایج آن سیاستها میشوند. گویی من تصمیم میگیرم و شما هزینهاش را میپردازید. ببینید، اگر من به عنوان پدر خانواده سیاستی را در پیش بگیرم که پرهزینه باشد، خانواده آن هزینه را میدهد. اما وقتی سیاست عمومی کلان غلط است، یک ملت هزینه آن را میدهد. بخشی از این ملت هیچ اختیاری ندارد و فقط هزینه پرداخت میکند. نمیتواند نقد کند یا در فضای عمومی بگوید: «آقا! در این سیاستها تجدیدنظر کنید. ایدئولوژیهای سیاسی را از حکمرانی بزدایید و کشور را بر اساس عقلانیت، حفظ سرزمین، توسعه، انسجام اجتماعی و واقعگرایی اداره کنید.» این امکان برایشان فراهم نیست. برای مثال، نمیتوانند تظاهراتی در مقیاس آنچه در آمریکا علیه ترامپ برگزار میشود، به راه بیندازند. به رغم تمام مشکلاتی که در آمریکا میبینیم، این ظرفیت در جامعه مدنیشان وجود دارد که میتوانند بالاترین مقام کشور را به شکلی جدی و صریح در خیابان نقد کنند، بدون آنکه کسی متعرضشان شود. این ظرفیت در ایران وجود ندارد.
نتیجه این وضعیت چه میشود؟ نتیجهاش میشود دادههای «موج چهارم پیمایش ارزشها و نگرشهای ایرانیان» که نشان میدهد ۵۸ درصد مردان و ۶۲ درصد زنان معتقدند در پنج سال گذشته وضعیت بدتر و ناامیدی بیشتر شده است.
بخش دیگری نیز در جامعه وجود دارد که در موقعیتهای تصمیمگیری هستند. این افراد بر اساس حس هویت و منافع شخصی خود تصمیم میگیرند. یعنی شما متضرر میشوید، اما من تصمیمهایی میگیرم تا موقعیت و هویتم را حفظ کنم، حرفی را که زدهام پس نگیرم و منافعم را در تداوم همین شرایط تنشآمیز جستجو کنم.
با این حال، در کنار همه اینها، یک «خرد عمومی» نیز در ایران وجود دارد. من به عنوان یک پژوهشگر معتقدم، وجود حدود ۲۰ میلیون تحصیلکرده دانشگاهی، افزایش نرخ سواد، توسعه ارتباطات و البته حافظه تاریخی چندهزارساله این سرزمین کهنسال، سبب شده است که در زیر پوست این جامعه، یک خرد و هوشمندی عمومی شکل بگیرد. این خرد عمومی نه خواهان جنگ است و نه انقلاب؛ بلکه طالب ارتباط و تعامل با دنیاست.
به نظرم در این جامعه، به رغم تمام نارضایتیهای جدی که گاه به حد استیصال میرسد، این آگاهی وجود دارد که با انقلاب، کار ایران درست نمیشود. آنها میدانند راه حل، زیر و رو کردن نیست، بهویژه در چنین شرایط جهانی و منطقهای و با اتکا به تجربههای تاریخیشان. به همین دلیل، نمیخواهند مسئله ایران را با روشهای رادیکال حل کنند. البته اگر فرصتی بیابند، برای اعتراض به خیابان هم میآیند، اما به دنبال روشهای رادیکالیستی و «تغییر رژیم» به آن معنایی که در دهه پنجاه تجربه شد، نیستند.
این وضعیتی است که من در جامعه ایران میبینم و مهمترین وجه آگاهی اجتماعی و هوشمندی جامعه ما همین است. با این همه، کلیت جامعه در یک وضعیت «تعلیق» به سر میبرد. نتیجه این تعلیق آن است که هر کس میکوشد به هر شکلی خود را سر پا نگه دارد. البته افرادی هوشمند نیز هستند که همچنان به کارهای هنری، مدنی و علمی ادامه میدهند. من خود دانشجویان و دوستانی دارم که واقعاً در حوزههای مدنی، سازمانهای مردمنهاد، هنر و علم به طور جدی فعالیت میکنند و من هر هفته شاهد این تلاشها هستم. اما کلیت جامعه در تعلیق است.
اینجاست که به اصل بحثم میرسم: ما نیازمند یک تحلیل اجتماعی انتقادی از وضعیت خود هستیم. باید ببینیم چگونه میخواهیم این وضعیت را در ایران تحلیل کنیم. ما به مفهوم «ایران» و به «تحلیل جامعهشناختی» از آن نیاز داریم تا بفهمیم شرایطمان چگونه قابل تعریف و تغییر است.
اتفاقاً بسیار جالب بود و در ادامه بحث دوباره به این موضوع باز خواهیم گشت؛ زیرا در پرسشهای اجتماعی به مسئله همبستگی و سابقه تاریخی جامعه ایران میپردازیم. اما سؤال بعدی ما، که باز هم از پرسشهای عمومی است، این است که این اتفاق چه تأثیری بر افکار و احساسات مردم گذاشت؟ آیا شما در گفتگوهای روزمره یا نگرشهای عمومی، تغییر خاصی مشاهده کردید؟
بله، دقیقاً. همانطور که بیان کردم، احساسات و افکار عمومی نشاندهنده همان هوشمندی بود: نگرانی برای سرزمین و مراقبت از آن. مردم بین انتقادهای داخلیشان و ضرورت حفظ تمامیت ارضی، دفاع از میهن و مقابله با متجاوز مرزبندی کردند. من به این دوازده روز، «شرایط جنگی» نمیگویم؛ بلکه «شرایط دفاع میهنی» میگویم. در همان روز اول، حدود ساعت سه نیمهشب، صدای مهیبی از بالای ساختمانمان شنیدم و متوجه شدم که تجاوز آغاز شده است. از همان صبح تا پایان آن دوره فاجعهآمیز، مدام یادداشت مینوشتم، دیدگاههایم را به اشتراک میگذاشتم و با دوستان در ارتباط بودم. میخواهم بگویم این تجربه زیسته من بود و این حس را در دیگران نیز به وضوح میدیدم. آن حس تعلق و دفاع همچنان در جامعه زنده بود.
آن احساس تعلق برای حفظ سرزمین، در جانِ جامعه وجود داشت. این حس، با انتقاد صریح از کاسبان تحریم و سیاستهای غلط همراه بود، اما همزمان، مردم با بخش عقلانی اداره کشور و دولت همراهی نشان دادند. یک درک و واقعیتگرایی عمومی و ایستادگی در مقابل متجاوز وجود داشت. این موضوعی است که چون بسیار تکرار شده و بحثهای زیادی دربارهاش صورت گرفته، من دیگر به آن نمیپردازم. در واقع، وقتی شما این بحث را باز میکنید، نگاه من بیشتر معطوف به آینده است و نمیخواهم به گذشته بازگردم، زیرا به قدر کافی به آن پرداخته شده است.
اکنون ما باید برای آینده، فکری نو، هوشمندی و آگاهی جدیدی داشته باشیم. اینجاست که یک تحلیل اجتماعی (Social Analysis) ضرورت پیدا میکند. باید ببینیم وضعیت سرمایههای اجتماعی، همبستگی و مشارکت در جامعه چگونه است. اینها مسائل اصلی هستند.
سؤال بعدی ما که تخصصیتر و متمرکز بر اجتماع و فرهنگ است، دقیقاً به همین موضوع میپردازد: آیا احساس میکنید روابط بین مردم یا میزان همکاری و همبستگی اجتماعی پس از این اتفاق تغییر کرده است؟ آیا اساساً میتوانیم آن واکنش را «همبستگی اجتماعی» بنامیم یا خیر؟
بله، این پرسش بسیار خوبی است. کسانی که میخواهند از این رخداد استفاده ابزاری و کالایی کنند و آن را به نفع خود مصادره کنند، چنین القا میکنند که گویی ایران به کلی دگرگون شده و به جامعهای دیگر تبدیل شده است. من چنین درکی ندارم. شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد ایران هنوز در یک وضعیت «آنومیک» (Anomic) یا بیهنجاری به سر میبرد. ما نمیتوانیم ادعا کنیم که یک همبستگی پایدار عمودی و افقی در جامعه شکل گرفته یا سرمایههای اجتماعی بهبود یافته است. همان زمان در گفتگو با رسانهها توضیح دادم که نمیتوان گفت با وقوع یک جنگ، تمام مشکلات ما حل شده است. این نگاه، فریب مردم و اهانت به شعور و درک عمومی است.
ما نشانههای بسیاری در دست داریم که ایران همچنان در وضعیت بههمریختگی، ضعف و تعارض هنجاری قرار دارد. این وضعیت، نتیجه سیاستهای غلط چند دهه، ناکارآمدی سیستمها، حکمرانی غیرعقلانی و رفتار نادرست نظام حاکم با جامعه بوده است. برای مثال، طی چهار دهه گذشته آنقدر برای جامعه «تابو» ایجاد کردهایم (از ممنوعیت شطرنج و دوچرخهسواری گرفته تا محدودیت در سبک زندگی، پوشش، موسیقی، فیلم و کتاب) که مردم از خودِ «هنجار» نیز زده شدهاند. هنجار، دستور و گرامر زندگی اجتماعی است. ما با دولتی کردن و ایدئولوژیک کردن تابوها، چنان نظام ممنوعیتی ایجاد کردیم که گویی هیچ منطقه فراغتی برای مردم باقی نمانده است. تصویری که از دین نیز ارائه شد، سرشار از محدودیت و کنترل بود. طبیعی است که در چنین شرایطی، بیهنجاری، ضعف هنجاری و تعارض هنجاری در جامعه شکل بگیرد.
این وضعیت آنومیک، به معنای بههمریختگی نظم اجتماعی، باعث بروز رفتارهای چندگانه در جامعه میشود و همه ما به نوعی با آن درگیر هستیم. برای مثال، به شکاف میان ارزشهای ادراکشده (Perceived Values) و ارزشهای تجربهشده (Experienced Values) در میان ایرانیان توجه کنید. پیمایشها نشان میدهد «میل به موفقیت» (Performance Orientation) به عنوان یک ارزش ادراکشده در میان ایرانیان بسیار بالاست (امتیاز ۶.۵ از ۷)، اما در سطح تجربهشده و عملی، این امتیاز به ۴.۵ کاهش مییابد. یعنی مردم در ذهن خود موفقیت را میخواهند، اما در عمل احساس میکنند نمیتوانند به آن دست یابند. یا در مورد «آیندهگرایی» (Future Orientation)، مردم در سطح ادراک به آینده توجه دارند، اما در عمل و تجربه، تمام همتشان معطوف به حفظ وضعیت موجود و گذران امروزشان است.
جالبتر از همه، «جمعگرایی» است. طبق تحلیلهای دقیق بینالمللی، جمعگرایی در ایران یک ارزش ادراکی بسیار قوی است، اما مردم در سطح تجربه عملی نمیتوانند جمعگرا باشند و در نهایت، منافع فردی و بقای خود را در اولویت قرار میدهند. این شکاف میان آنچه مردم مطلوب میدانند و آنچه در عمل انجام میدهند، وضعیت امروز جامعه ایران است.
یا حداقل فرصت و امکانی برای رسیدن به آن ارزشها نمییابند.
دقیقاً، نمیرسند و نمیتوانند. مثلاً من در ذهن، «انساندوستی» را یک ارزش والا میدانم، اما در عمل آنقدر درگیر مشکلات شخصی و بقای خودم هستم که توجهی به مشکلات دیگران نمیکنم و نمیتوانم رفتارهای انساندوستانه را در زندگیام دنبال کنم؛ مثلاً عضو یک نهاد داوطلبانه شوم یا در خیابان برای کمک به فردی گرفتار پیشقدم شوم.
این درگیری با «ارزشهای بقا» (Survival Values) زاییده سیاستهاست؛ نتیجه اقتصادی که در آن یک استادیار دانشگاه با حقوقی سی میلیونی که دریافت میکند، اگر خانهای نداشته باشد، بهسختی میتواند هزینه سکونت خانوادهاش را تأمین کند. این وضعیت برای کارگران و اقشار دیگر جامعه به مراتب بدتر است. علاوهبر اقتصاد، سرخوردگی از سیاستهای غلط، مدیریت ناکارآمد، نقض حقوق اجتماعی و سیاستهای ستیزهجویانهای که مانع توسعه میشود نیز در این امر دخیل است.
به الگوی مصرف آب نگاه کنید. تقریباً همه از بحران آب و تخریب محیطزیست شکایت دارند، اما آیا در عمل و در زندگی روزمره، مثلاً هنگام دوش گرفتن، به این فکر میکنیم که این آبِ شرب، محدود و کمیاب است؟ البته افراد مسئولیتپذیری وجود دارند که این موارد را رعایت میکنند، اما بخش بزرگی از جامعه چنین اهتمامی ندارد و با خود میگوید: «وقتی سیاستهای کلان غلط بوده و کار به اینجا رسیده، صرفهجویی من چه تأثیری دارد؟» وقتی این مباحث را با دانشجویان دکتری مطرح میکنم، میگویند: «آیا بهتر نیست به جای نصیحت کردن مردم در این مسائل جزئی، به نقد سیاستهای کلان بپردازیم؟»
این وضعیت، خود را در رفتارهای اجتماعی نیز نشان میدهد؛ مثلاً در شبکههای اجتماعی شاهد نقض گسترده حریم خصوصی هستیم. اینها همه نشانههای یک جامعه در وضعیت آنومیک است. بحث من این است که ما نیازمند یک تحلیل اجتماعی عمیق هستیم تا بفهمیم چگونه ساختارها و نهادها ما را به اینجا رساندهاند. این یک تحلیل ذاتباورانه نیست که بگوییم مردم ایران ذاتاً اینگونهاند. بلکه نشان میدهد مردم چگونه به این وضعیت دچار شدهاند. آن وضعیت آنومیک و بیهنجاری را میتوان در سطوح مختلف مشاهده کرد. برای مثال، رفتارهای سازمانی در محیطهای آکادمیک را در نظر بگیرید. من که اغلب روزهای هفته را در دانشگاه سپری میکنم، گاهی با رفتارهایی از سوی همکاران هیئتعلمی مواجه میشوم که نگرانکننده است. یا به مسئله فساد و کژرفتاریهای علمی توجه کنید: از کیفیت پایاننامهها و مقالات گرفته تا نحوه راهنمایی دانشجویان و تلاش آنها برای سرهمبندی پژوهش. دیروز در یک جلسه دفاع در دانشگاه حضور داشتم و عمیقاً احساس کردم که هنجارهای علمی نیز بهشدت در حال افت است.
این به آن معنا نیست که در جامعه تلاشی برای بهبود یا آگاهی وجود ندارد، یا جامعه ذاتاً ازهمگسیخته و ناتوان است. خیر! این وضعیت، محصول مستقیم سیاستها، ساختارها و مدیریت غلط است. وقتی زمین بازی به هم میریزد، حتی بهترین بازیگران هم نمیتوانند خوب بازی کنند.
اما این بحث چه ارتباطی به موضوع ما دارد؟ ارتباطش این است که ما این جامعه را تا چه زمانی میخواهیم در یک «شرایط جنگی» معلق نگه داریم؟ با این منطق که «چون دوباره جنگ خواهد شد، پس حرکت نکنید، کار نکنید، سیستم حکمرانی را نقد نکنید و اعتراضی هم نداشته باشید.» این رویکرد یعنی پذیرش هزینههای مکرر بدون پرداختن به ریشهها. آیا نمیخواهیم به این فکر کنیم که چنین جامعهای با این گسستها و سرمایههای اجتماعیِ در حال فرسایش، تا کجا میتواند دوام بیاورد؟ یک نمونه بارز، نرخ مشارکت در انتخابات است که هم در مقایسه با کشورهای همتراز و هم نسبت به گذشته خودمان، به شکلی دردناک کاهش یافته است.
در انتخابات اخیر، مردم هوشمندانه کوشیدند از این فرصت برای ایجاد تغییری حداقلی استفاده کنند. من در جایی تحلیل کردم که این رفتار را باید به صورت «پدیدارشناسانه» بررسی کرد. رأی به آقای پزشکیان، نشانه استیصال بود؛ فریادی از سر ناچاری که «شاید بتوانیم جنگ را دور کنیم، کشور را به مسیر توسعه بازگردانیم و اصلاحاتی حداقلی ایجاد کنیم.» وگرنه مردم امید یا خوشباوری چندانی به تحول اساسی از طریق انتخابات نداشتند.
با این حال، نمیتوان وضعیت تروماتیک (آسیبزای) جامعه را نادیده گرفت. در چنین شرایطی، حتی بهترین برنامهها هم بهدرستی اجرا نمیشوند. وضعیتی ایجاد کردهایم که حتی مدیران خوب و کارآمد (که در لایههای مختلف سیستم کم هم نیستند) وقتی میخواهند کاری انجام دهند، توسط همین ساختار معیوب زمینگیر میشوند. این جامعه مدام در حال از دست دادن «ظرفیت تأثیرگذاری» خویش است.
سؤال این است: پس از آنکه سیاستهای غلط چهار دهه اخیر، کشور را به اینجا رسانده، آیا میخواهیم آن را در یک وضعیت جنگی دائمی نیز نگه داریم؟ این رویکرد، بسیار مشکلساز خواهد بود.
حال، راهحل چیست؟
۱- راهحل نخبگانی و کنشگران مرزی: یک راه، اتکا به نخبگان و «کنشگران مرزی» است؛ افرادی که میکوشند میان جامعه و حاکمیت، پلی برای گفتگو و اصلاح سیاستها ایجاد کنند. من همچنان به این نظریه دلبستهام، اما این کنشگران خود در ترس و فشار فعالیت میکنند و ظرفیت تأثیرگذاری محدودی دارند. دیدیم که افرادی مانند آقای عراقچی در دولت فعلی، با وجود تحرکات اولیه، چگونه توسط فشارها و سیاستهای کلان زمینگیر شدند و فرصت یک مذاکره خلاقانه از دست رفت. ما در موقعیتی قرار گرفتهایم که نه توان امتیاز گرفتن داریم و نه توان کوتاه آمدن.
ضمن اینکه در آیندهپژوهی، دو عامل حیاتی است: «ظرفیت تأثیر» و «زمان». زمان به ضرر ما در حرکت است و ظرفیت تأثیرمان نیز بسیار پایین آمده است. بنابراین، نمیتوان تمام امید را به این راهحل محدود بست.
۲- تاکتیکهای سطح جامعه: راه دوم، تحلیل تاکتیکهایی است که جامعه برای مواجهه با این شرایط به کار میبرد:
تاکتیک بقا: بخش بزرگی از جامعه، تمام انرژی خود را صرف حفظ ارزش داراییهای خود از طریق خرید دلار، طلا یا ثبتنام خودرو میکند. این بسیار غصهانگیز است که جامعهای با این پیشینه، به چنین سطح نازلی از بقا تنزل یافته است.
تاکتیکهای سیاسی: گروههای ایدئولوژیک و کاسبان تحریم نیز با دامن زدن به تنشها، برای حفظ منافع و هویت گروهی خود تلاش میکنند.
تاکتیک انتظار: بخش دیگری از جامعه، از دانشگاهیان و روزنامهنگاران گرفته تا فعالان مدنی، در حالت «انتظار» منفعل به سر میبرد و صرفاً اخبار را دنبال میکند تا ببیند «چه پیش خواهد آمد». این وضعیت بسیار وحشتناک است.
تاکتیک همبستگیهای موردی: این تاکتیک که نمونهاش را در جنبش زنان برای حقوقشان میبینیم، از نظر برخی جذاب است و من نیز به آن علاقهمندم.زنان چون در طول تاریخ و بهویژه در دهههای اخیر از بسیاری از حقوقشان بازماندهاند، میآیند و روی همین «نداشتههایشان» همبستگی نشان میدهند. یعنی همبستگی آنها حول این ایده شکل میگیرد که: «ما همگی از این حق محرومیم و باید آن را به دست آوریم.» این همبستگیها حول یک مشکل مشترک شکل میگیرد، اما نمیتواند به یک همبستگی در مقیاس بزرگ ملی و اجتماعی تبدیل شود. این همبستگیها میتوانند موردی باشند: یک روز نسلی، روز دیگر جنسیتی، دانشگاهی، قومی یا محلی؛ مثلاً اعتراض مردم اصفهان برای زایندهرود. اعتراضاتی حول این همبستگیهای خُرد شکل میگیرد که در نوع خود قابل فهم، معقول و مشروع است، اما مشکل اینجاست که در حدی نیست که بتواند همبستگی در مقیاس بزرگ برای منافع ملی و آینده کشور، یا به طور خلاصه «منافع عمومی»، ایجاد کند.
اینجاست که من به این نتیجه میرسم. من بسیار تحت تأثیر «اکسل هونت»، فیلسوف مکتب فرانکفورت هستم. او در حوزه اخلاق، مبحث بسیار باارزشی دارد و جملهای میگوید که: «پدر خوب بودن، بهتر از وزیر خوب بودن است.»
در چنین جامعهای، من خودم را مخاطب این ایده قرار دادهام و سعی میکنم آن را در کلاسها و مجامع عمومی مطرح کنم. در چنین شرایطی، مهمترین کاری که ما به عنوان یک انسان و یک ایرانی میتوانیم انجام دهیم، این است که پیش از هر ادعای سیاسی و ایدئولوژیک، در همان جایی که ایستادهایم، «پدر خوب»، «مادر خوب» و «معلم خوب» باشیم.
شما باید از من بپرسید: «فارغ از این بحثها، شما امروز کلاس سهشنبهتان را در دانشگاه تهران چگونه برگزار میکنید؟ چه کیفیت متفاوتی برای دانشجو خلق میکنید؟ چقدر بحثی تازه را به میان میآورید؟ چقدر دانشجویان را به تحقیق و مطالعه ترغیب میکنید؟» باید پرسید ما چقدر «همسایه خوب»، «شهروند خوب»، «مدیر خوب»، «روزنامهنگار خوب»، «پرسشگر خوب» یا «متفکر خوب» هستیم؟ پیش از هر ادعای دیگری، باید دید چقدر یک فاعلِ کنشگرِ خوب هستیم. چقدر یک NGOی کارآمد تشکیل دادهایم یا عضو مؤثری در آن هستیم؟ ساکنان یک مجتمع مسکونی، چقدر در میان خود یک «اجتماع» واقعی شکل دادهاند؟
همانطور که در ابتدا گفتم، پرسش من از خودِ «ایران» است و نگاهم به آن، یک نگاه اخلاقی است. اینکه ما بتوانیم یک «گروه ورزشی خوب»، یک «حلقه دوستی خوب»، یک «صنف خوب» یا یک «حرفهایِ خوب» باشیم. این کانونهای کوچک، خلاقیت و نوآوری اجتماعی ایجاد میکنند. نتیجه این فرآیند، «تخریب خلاق» است؛ یعنی ساختارهای کلان بهتدریج از پایین و در درازمدت متحول میشوند، مردم شخصیت تازهای مییابند و هنجارسازیِ مثبت اتفاق میافتد.
اتفاقاً پایان بحث ما دقیقاً به همین نهادهای اجتماعی و مدنی میرسد. اگر «ملت» در چنین وضعیتی باشد، در صورت وقوع یک تهدید دیگر، چه جنگ و چه بلایای طبیعی، آیا فکر میکنید میتوانیم از عهده آن برآییم؟
بله، تمام درک من از موضوع همین است.
پرسش آخر ما این است: نهادهای مدنی، انجمنهای محلی و سمنها در آن بحران دوازدهروزه چه وضعیتی داشتند؟ آیا دچار تنش شدند؟ اساساً آیا میتوان گفت که ما در ایران نهاد مدنی فعال و مستقلی داریم یا اینکه این نهادها عمدتاً وابسته به دولت و در زمین آن بازی میکنند؟
بله، ساختارها آنچنان مسلط شدهاند که زمین بازی برای جامعه مدنی بسیار محدود شده است. با این حال، من جزو کسانی نیستم که جامعه ایران را یک پروژه «تمامشده» و شکستخورده بدانم. معتقد نیستم که دولت تمام فضا را اشغال کرده و هر کنش مدنی ناگزیر از بازی در زمین آن است. به نظرم همین تضاد و کنشگری مرزی میان جامعه و دولت، خود نشانه هوشمندی و خلاقیت جامعه است. من منکر وضعیت بحرانی و مشکلات عمیق جامعه نیستم، اما برخلاف برخی، نتیجه نمیگیرم که جامعه ایران یک «طرح شکستخورده» است.
پس در پایان امید امکانی هست؟
من آن را یک «طرح ناتمام» میدانم که مردم میتوانند با کنشگری، آن را به سرانجام برسانند و «شرایط امکان» را خلق کنند. اما این به معنای آن نیست که بگوییم: «چون یک دفاع میهنی دوازدهروزه داشتیم، پس باید در شرایط جنگی باقی بمانیم.» من با این رویکرد مشکل اساسی دارم و در برابر کسانی که این را میگویند، این پرسش را قرار میدهم: «آخر تا کی میخواهیم در شرایط جنگی بمانیم؟»
اما در پاسخ به پرسش شما؛ به نظر من نهادهای مدنی و محلی در آن دوره فعال بودند، اما بسیار محدود. تنها راه برونرفت همین مسیر است. به رغم تمام محدودیتها، جامعه ایران همچنان این ظرفیت را دارد که «امکان» خلق کند. من به «پارادایم امکان» معتقدم، چون چاره دیگری نیست. مردم این سرزمین را مال خودشان میدانند، نه حکومت. آنها مانند مادری که از فرزندش دفاع میکند، از میهنشان دفاع میکنند. این حس تنی و فرزندی است. تمام تلاشم در این گفتگو این بود که صورتبندی متفاوتی از بحث ارائه دهم.
برخی دوستان نظریهپرداز جامعهشناسی که برایشان احترام قائلیم، معتقدند که ما همچنان در «شرایط جنگی» به سر میبریم. میخواهم بگویم این تحلیل، به نظر من، نوعی پاک کردن صورتمسئله است. پرسش من این است که چرا باید در شرایط جنگی باشیم؟ نباید باشیم. همانطور که عرض کردم، اگر خداینکرده بار دیگر تجاوزی به این سرزمین صورت گیرد، همه ما به ناگزیر از سرزمین و ملت خود دفاع خواهیم کرد. در مقابل متجاوز نمیتوان بیتفاوت بود. ما از منافع مشترک و تمامیت ارضیمان، که دولت حافظ آن است، دفاع میکنیم. اما به عنوان یک پژوهشگر، ما نسبت به آینده و سیاستهای جاری، دغدغه و نگرانی داریم. من سیاستهای کنونی حاکم بر کشور را صحیح نمیدانم. گفتمانهای حاکم و سیاستهای جاری، برای آینده کشور خطرساز هستند.
آیا میتوانیم بگوییم که حاکمیت از این وضعیت درسی نگرفته است؟
بله، درسی نگرفته است. اما اگر اجازه دهید دقیقتر بگویم: درس نگرفته، ولی میخواهد از آن بهرهبرداری سیاسی کند.
یعنی قصد دارد آن را به صورت تبلیغاتی مصرف کند.
بله، یک سرمایه رایگان به دست آورده و با اسراف و تبذیر در حال مصرف آن است.
جامعه چه درسی از این ماجرا گرفت؟
آن هوشمندی و خِرَد تاریخی که به آن اشاره کردم، در جامعه تقویت شده است. خِرَدی که میگوید راه نجات من نه در رادیکالیسم است و نه در جنگ. نه متجاوز میتواند مشکلاتم را حل کند و نه رسانههایی که با آن متجاوز همصدا شدهاند. نه آن مدعیانی که با شعارهای تند به دنبال جایگزینی و ایجاد آشوب هستند، میتوانند منافع ملی ما را تأمین کنند. این رویکردها حتی منافع هممیهنان عزیز و اصیل ما، اعم از کرد، بلوچ و دیگر اقوام را نیز تأمین نمیکند. مردم به این آگاهی رسیدهاند که در چنین شرایط جهانی و منطقهای، مسائل پیچیده ایران با رادیکالیسم و تغییرات ناگهانی رژیم، به سادگی قابل حل نیست.
به همین دلیل بود که من بر راهحلهای خُرد تأکید کردم: «پدر خوب بودن»، «شهردار خوب بودن»، «NGOی خوب بودن». کنشگری باید از همان سطح کف جامعه و انجمنها آغاز شود و تقلا کند. البته این به معنای نادیده گرفتن سیاست نیست؛ سیاست نیز بخشی از این داستان است. کسی که نقد سیاسیِ سازنده و اساسی میکند و ریشه مشکلات را به درستی شناسایی کرده و برای آنها راهحلهای مناسبی ارائه میدهد، او نیز بخشی از همین فرآیند است. ببینید، هم من و هم شما معتقدیم که اوضاع خراب است. اما اگر از این مقدمه مشترک به این نتیجه برسیم که باید جامعه را دوباره به یک آزمایشگاه تبدیل کرده و دست به «تغییر رژیم» بزنیم، راه را اشتباه رفتهایم. مسیر ما تا نیمه درست است، اما نیمه دوم آن، یعنی حل مسائل کشور با رادیکالیسم، به این سادگیها ممکن نیست. این کشور نیازمند یک «عقلانیت انتقادی» است که ضمن نقدِ وضع موجود، واقعیتها را نیز در نظر بگیرد.
من به این دلیل به مسائل سطح جامعه و هنجارها پرداختم که معتقدم در درون هر یک از ما نیز تکههایی از همین «دولت» وجود دارد. نباید تصور کنیم با تعویض یک دولت، آن ویژگیهایی که در خود ما نیز ریشه دارد، به سادگی از بین میرود و بازتولید نخواهد شد. این بحثی بسیار دامنهدار است.





