در غیاب و محدودیت نهادهای سنتی، جامعه چگونه راه خود را برای پیوند و بازیابی حیات جمعی پیدا میکند؟
مفهوم «حق به شهر» شاید در میان حقوق انسانی کمتر شناخته شده باشد، اما حقی است که به مردم امکان میدهد در شهر حضور داشته باشند، از امکاناتش استفاده کنند و در شکلدادن به آن نقش داشته باشند. دیوید هاروی (جغرافیدان انسانگرا)، با تکیه بر اندیشه آنری لوفور (جامعهشناس فرانسوی)، حق به شهر را فقط حق استفاده از امکانات شهری نمیداند، بلکه آن را حق مردم برای تغییر دادن شهر و در عین حال تغییر دادن زندگی خودشان تعریف میکند. این حق هم به دسترسی و توزیع منابع شهری مربوط میشود، هم به امکان حضور و مشارکت گروههای مختلف در زندگی اجتماعی و سیاسی شهر و هم به داشتن محیطی پایدار و قابل زیست.
بنابراین شهر فضایی است که مردم در آن روابط اجتماعی میسازند، با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و درباره شیوه زندگیشان تصمیم میگیرند. لوفور برای این حق دو جنبه اصلی قائل است: نخست، امکان «بازپسگیری» فضاهای شهری و تبدیل آنها به مکانهایی برای حضور و تعامل مردم و دوم، مشارکت در تصمیمگیری درباره اینکه شهر چگونه اداره و استفاده شود. در این میان کافهها یکی از مکانهایی هستند که این بازپسگیری و مشارکت در آن معنا پیدا میکند.
در همه جای دنیا خیابانهایی وجود دارند که کافهها، بارها، رویدادهای فرهنگی و جمعی در آنها متمرکزند و محلی برای پاتوق و معاشرتهای روزمره به شمار میروند. در ایران نیز به سبب محدودیتها و با وجود موجی از پلمبها به دلایل حجاب، تجمع و بهانههای دیگر، همچنان کافهنشینی یکی از اصلیترین اشکال زیست روزمره عدهای قابل توجه از مردم به خصوص نسل جوانتر است.
قهوهخانههای دوره صفوی از نخستین فضاهای شهری برای معاشرت، گفتوگو و سرگرمی بودند. با ورود الگوهای جدید زندگی شهری در اواخر قاجار و دوره پهلوی، کافه به تدریج از قهوهخانه متمایز شد. در دهههای ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰، کافههایی مانند نادری به محل رفتوآمد نویسندگان، شاعران، روزنامهنگاران و روشنفکران تبدیل شدند. کافه در آن دوره بیشتر به فضای فرهنگی نخبگان شهری تعلق داشت. اما از دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ به بعد، کافیشاپ به بخشی از فرهنگ روزمره طبقه متوسط جدید و سپس طیفی بزرگتر از جوانان تبدیل شد. در نتیجه، کافه از محلی برای بحثهای روشنفکری به فضایی برای زندگی روزمره تغییر کرد.
مثلا در تهران، این میل به کافهنشینی را به خوبی میتوان در خیابانهایی دید که در سالهای اخیر کافههای بسیاری را در خود جای دادهاند که به تعدادشان نیز هرروز اضافه میشود. خیابانهایی مانند سنایی و ایرانشهر تا بخشهایی از انقلاب، ولیعصر و کریمخان. مردم در این فضاها قرار میگذارند، کار میکنند، کتاب میخوانند، با دوستانشان حرف میزنند، افراد آشنا را میبینند و گاهی ساعتها را در یک فضای مشترک به معاشرت میگذرانند.
قیمت یک قهوه به خصوص در شهرهای بزرگ مانند تهران، ناچیز نیست و حداقل حدود ۲۰۰ هزارتومن به فروش میرود و برای بسیاری از افراد، هزینهای قابل توجه محسوب میشود. با این حال بخشی از مشتریان ثابت کافهها همچنان این هزینه را پرداخت میکنند. چرا که کافه رفتن برای آنها فراتر از نوشیدن قهوه و بهانهای برای امکان حضور در یک فضای اجتماعی است.
یکی از مشتریان ثابت کافههای خیابان سنایی که تقریباً هر روز به کافه میرود، میگوید که برای او کافه جایی است که میتوان در آن معاشرت و حتی به آن دلبستگی پیدا کرد. بسیاری از افراد از خود فضای شخصی ندارند و کافه شاید تنها جایی باشد که میتوانند دوستانشان را ببینند و حرف بزنند. اما حتی برای آنهایی که به فضای شخصی امن دسترسی دارند، کافهنشینی یک دلخوشی اجتماعی است. فرد ممکن است هر روز به همان مکان برود، با چند نفر آشنا مواجه شود، با آنها صحبت کند و بخشی از روز خود را در محیطی بگذراند که روابط آن کاملاً از پیش تعیینشده نیست. او میگوید حتی در دوره جنگ نیز به کافه میرفته، چون دیدن آدمهای آشنا و صحبت درباره تجربههای مشترک، حالش را بهتر میکرده است. یعنی میل به معاشرت و ایجاد نوعی تداوم اجتماعی حتی در شرایطی که زندگی روزمره دچار اختلال شده است.
جامعهشناسی شهری این موضوع را با مفهوم «مکان سوم» توضیح میدهد. ری اولدنبرگ، جامعهشناس آمریکایی، مکان سوم را فضایی میان خانه و محل کار میداند که افراد میتوانند بدون الزاماتی که در خانواده یا محیط رسمی کار وجود دارد، با دیگران معاشرت کنند. کافهها، کتابفروشیها، پارکها و برخی فضاهای عمومی میتوانند چنین نقشی داشته باشند. اهمیت این مکانها در این است که روابط اجتماعی را از ساختارهای رسمی و خصوصی خارج میکنند. فرد لازم نیست کسی را به خانه دعوت کند، برنامهای رسمی ترتیب دهد یا هزینه زیادی بپردازد تا بتواند چند ساعت در کنار دیگران باشد.
این مفهوم در ایران اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا انتخابهای شهروندان برای معاشرت غیررسمی محدود است. بخشی قابل توجه از فضاهای شهری یا برای عبور و مرور طراحی شدهاند یا کارکرد تجاری دارند. از رویدادهای فرهنگی شهری مانند رقص و موسیقی یا فستیوالها خبری نیست و فضاهای عمومی رایگان نیز همیشه برای نشستن طولانی، گفتوگو یا حضور گروههای مختلف مناسب نیستند. بنابراین کافه بخشی از خلأ میان فضای خصوصی خانه و فضای عمومی خیابان را پر میکند. مشتری هزینهای پرداخت میکند، اما در مقابل، امکان استفاده از فضایی را به دست میآورد که میتواند در آن بماند، دیگری را ببیند و ارتباط اجتماعی بسازد.
تغییر الگوی خانواده و سبک زندگی نیز در گسترش این نقش مؤثر بوده است. در شهرهای بزرگ، شبکههای سنتی معاشرت دیگر تنها راه ارتباط اجتماعی نیستند. جوانان بیش از گذشته روابط دوستانه و حرفهای خود را خارج از خانواده شکل میدهند و برای بخشی از افراد، ملاقات در کافه جای مهمانی خانگی یا دورهمی را گرفته است.
خیابان سنایی تهران نمونهای خوب برای دیدن این موضوع است. شکلگیری مجموعهای از کافهها در یک محدوده جغرافیایی، به مرور شبکهای از مشتریان و کارکنان را میسازد و این افراد به مرور به آن مکان و حتی به خیابان، محله و مجموعههای مرتبط به آن وابسته میشود و درواقع مکان امن اجتماعیشان را پیدا میکنند. در سالهای اخیر وجود فضای باز در برخی کافهها این ویژگی را پررنگتر کرده است. مرز میان کافه و پیادهرو در این نقاط کمتر است و افراد میتوانند بخشی از زمان خود را در فضایی بگذرانند که نه کاملاً خصوصی است و نه کاملاً عمومی.
تغییر در فرهنگ کافهنشینی پس از جنبش زن، زندگی، آزادی
جنبش «زن، زندگی، آزادی» (ژینا) در پاییز ۱۴۰۱ نقطه عطفی بیبازگشت در تاریخ تحولات اجتماعی و فضایی ایران است. این جنبش با پیشگامی زنان و نسل جوان، مشروعیت سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی را هدف گرفت و همزمان اقتدار مردسالارانه و سلطه ایدئولوژیک بر «فضا» و «بدن» را به چالش کشید. با فروکش کردن اعتراضات پرهزینه خیابانی، شیوه کنشگری تغییر یافت و مقاومت به صورت پراکنده اما پیوسته در متن زندگی روزمره جریان پیدا کرد.
در دوره پس از اعتراضات خیابانی، زنان با تکیه بر قدرت حضور و سرپیچی از حجاب اجباری در خیابانها، پارکها و کافهها، این مقاومت را پیش بردند تا جایی که دادههای مستقل نشان میدهد حتی پس از فشارهای فراوان، بیش از نیمی از دختران و زنان ۱۵ تا ۲۴ ساله در تهران، بدون حجاب اجباری در فضاهای عمومی حضور پیدا میکنند.
در این میان، کافهها از معدود فضاهای این مقاومت مدنی هستند. کافهنشینی به کنشی آگاهانه بدل شد تا جوانان شیوه زیست واقعی خود را آشکار کنند و نشان دهند از حقوق اولیهشان در پوشش انتخابی، معاشرت و آزادیهای فردی عقبنشینی نمیکنند. حاکمیت که دههها کوشیده بود مرز میان جهان رسمیِ تحت کنترل و جهان غیررسمیِ خانهها و محافل خصوصی را حفظ کند، با سرریز شدن زیست غیررسمی به فضاهای عمومی روبهرو شد.
اما همزمان با گسترش کافهنشینی، همهگیری کرونا، اعتراضات، ماه رمضان، جنگ و بحران اقتصادی، هرکدام برای دورههایی امکان حضور در این فضاهای عمومی را به شدت محدود کردند و حتی درمواقعی که این بحرانها وجود ندارند، خطر پلمب همیشه برای این اماکن وجود دارد. مثلا در همین ماه گذشته تعدادی از کافهرستورانهای سرشناس در خیابانهای سنایی و ایرانشهر تهران با دستور مقامات قضایی و انتظامی به بهانه حجاب و تجمع پلمب شدند.
کافهها و مفهوم حوزه عمومی
هابرماس کافههای قرن هجدهم اروپا را نخستین فضاهای واسط میان خانه و دولت میدانست که در آنها شهروندان دور از نظارت مستقیم قدرتهای سنتی به گفتگو و تعامل برابر میپرداختند. او در نظریه «حوزه عمومی» و مفاهیم «کنش ارتباطی» و «زیستجهان» نیز همین موضوع را کالبدشکافی میکند. در ایرانِ اکنون، با وجود تمام محدودیتهای سیاسی و اجتماعی، کافهها دقیقاً به همین بسترهای فیزیکی برای گفتگو، شکستن انزوای فردی و شکلگیری افکار عمومی متکثر تبدیل شدهاند. فضاهایی که در آنها تعاملات انسانی بر اساس درک متقابل و پذیرش برابری صورت میگیرد و سازوکارهای مبتنی بر سلطه و تفتیش رسمی را بیاثر میکند.
هابرماس با اینحال میگوید که «سیستم» (سازوکارهای قدرت) همواره در پی تسخیر و کنترل «زیستجهان» یعنی قلمرو فرهنگ، ارزشها و زندگی روزمره است. حضور آگاهانه جوانان در کافهها، امتناع از پذیرش حجاب اجباری و اصرار بر شیوه زیست انتخابی، کوششی جمعی برای نجات زیستجهان از زیر بار مهندسی فرهنگی حاکمیت به شمار میرود.
یک شهروند: در این شرایط سخت، کافه به من حس تعلق میدهد
حضور زنان، نوع پوشش، موسیقی، نحوه برگزاری برنامهها و حتی ساعات فعالیت کافهها در دورههای مختلف موضوع مداخله نهادهای دولتی بوده است. پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» این مسئله حساستر شد. بخشی از تغییرات اجتماعی که در خیابانها و فضای عمومی دیده شد، به کافهها نیز منتقل شد و کافه به یکی از مکانهایی تبدیل شد که در آن سبکهای متفاوت زندگی در کنار یکدیگر قابل مشاهده بود.
اما مفهوم «دلبستگی مکانی» میگوید که انسانها به مکانهایی که به صورت تکرارشونده در آنها حضور دارند، معنا میدهند. یک کافه مشخص میتواند با خاطرات، روابط و عادتهای روزمره فرد پیوند بخورد. بنابراین برای کافهنشینان بسته شدن این اماکن به معنای از دست دادن مکانی است که به آن تعلق دارند و بخشی از شبکه اجتماعی روزانه آنها در آن شکل گرفته است.
یک شهروند تهرانی میگوید که کافه رفتن در شرایط اقتصادی امروز تنها تفریحی است که دارد. زمانی که رفتن به رستوران، خرید یا بسیاری از فعالیتهای تفریحی برای بسیاری ناممکن شده، کافه همچنان میتواند یکی از معدود گزینههای نسبتاً قابل دسترس برای بیرون آمدن از خانه باشد. او میگوید که خیلی از روزها فقط با انگیزه دیدن دوستاناش در کافه «به زور خودش را از تخت بیرون میکشد.»
در غیاب و محدودیت نهادهای سنتی، جامعه چگونه راه خود را برای پیوند و بازیابی حیات جمعی پیدا میکند؟
هرچند جامعه مدنی ایران در معنای سنتی و نهادینهاش بهمثابه انجمنها، احزاب و سازمانهای رسمی با تنگناهای ساختاری و محدودیتهای روزافزون روبهرو است، اما شهروندان کماکان مسیرهایی نو را برای پیوندهای جمعی و همزیستی بازتعریف میکنند. در غیاب این بسترها، فضاهایی مانند کافهها و رستورانها، فضاهای کار اشتراکی و پاتوقهای خُرد به سنگرهایی جایگزین بدل شدهاند که در آنها امکان گفتوگو، شبکهسازی، تبادل اندیشه و بازیابی حس تعلق جمعی بازتولید میشود و حیات اجتماعی را در مجاری غیررسمی زنده نگه میدارد.
با این حال، توضیح کافهنشینی صرفاً با مفهوم مقاومت مدنی نیز ناقص است. بسیاری از افرادی که هر روز به کافه میروند، لزوماً قصد کنشگری ندارند. آنها میخواهند دوستشان را ببینند، چند ساعت از خانه بیرون باشند، کار کنند یا با آدمهای دیگری در ارتباط باشند. بخشی از جامعه حضور در یک فضای عمومی را به عنوان جزئی از زندگی عادی خود میبیند و بستن این اماکن دستاندازی به ساحت حق بر شهر است.
بنابراین اگر یک کافه تعطیل شود، مردم همچنان نیاز به دیدن یکدیگر دارند. اگر چند کافه بسته شوند، این نیاز از بین نمیرود. ممکن است به خانهها منتقل شود، به فضاهای خصوصیتر برود یا به مکانهای غیررسمی دیگری منتقل شود.
یکی از افرادی که در خانهاش یک رستوران خصوصی دارد درباره انگیزهاش از انتخاب این شغل به اصل۲۰ میگوید: «من همیشه دوست داشتم که چنین تجربهای داشته باشم، هم برای اینکه مهماننوازی و معاشرت را دوست دارم و هم میخواستم روی روحیه خودم و دیگران در این شرایط تاثیر داشته باشم. در سالهای اخیر فاصله بین ما و فضای عمومی و رسمی آنقدر زیاد شده که آدمها بیشتر به سمت رویدادها و فضاهای خصوصی رفتهاند. چون فضای عمومی به مرور از ما گرفته شده است، این میل به معاشرت به خانهها راه پیدا کرده و در حال حاضر بسیاری از رویداد فرهنگی و هنری مثل نمایش فیلم، کنسرت، آشپزی و غیره در فضاهای خصوصی و از طریق دعوتهای غیررسمی صورت میگیرد. این کار یعنی جمع کردن آدمها دور هم به من روحیه میدهد. این ایده را سالها در سر داشتم ولی این شرایط اخیر و نیاز مردم به کنار هم بودن، سبب شد که بالاخره این کار را انجام دهم.»
بنابراین محدود کردن فضاهای اجتماعی الزاماً به کاهش میل به جمع شدن منجر نمیشود. در ماههای اخیر رشد رویدادهای خصوصی، رستورانهای خصوصی، سینما و کنسرت خصوصی نیز گواهی بر این مورد است که جامعه راه خودش را برای جمع شدن پیدا خواهد کرد. حتی به قیمت از دست دادن فضای عمومی شهری.




